تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هیچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

پایان

333 روز گذشت

از شبي كه خواب با چشمهايم قهر كرده بود. از شبي كه بي هوا پاي كامپيوتر نشستم و انگشت بر صفحه كليد فشردم.

آن روز اصلا نميدانستم كه قرار است امشب يك كوچه متولد شود، اما شد.

آن روز اصلا نمي دانستم كه قرار است با انسانهايي آشنا شوم كه با وجود اينكه هرگز نديدمشان، دوستشان داشته باشم.

آن روز اصلا نمي دانستم كه نام زاغه نشين بايد جزو كوچكي از وجودم شود، نامي كه هرگز برايم دلنشين نبود.

آن روز اصلا نمي دانستم قرار است جاي امن دلتنگي هايم يك كوچه شود.... كوچه هاي خاطره...

ولي حالا كه فهميده ام كوچه ها هم ميميرند، خوب مي دانم كه يك روز نوبت كوچه ي ما نيز فرا خواهد رسيد، پس چه بهتر كه آن روز همين امروز باشد،

روزي كه دلتنگي هايم يتيم مي شوند.

 

 

 

حالا كه دارم تمام مي شوم مي خواهم جور ديگر ضجه بزنم...

ته مانده هايم را اینجا بخوانيد.

‹‹ خدا نگهدار››

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 0:1  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره 

کاش نمی رفتی

دقيقه ها رو كه ورق مي زنم حالم از زندگي بهم مي خوره، همه ش جا، همه ش تو، همه ش خالي و يا به نوعي همه ش جاي خالي تو. نمي دونم كدوم يكي از قانونهاي نيوتونه كه تو هستي ولي داري مي ري!! تازه سختيش به اينه كه من تموم هفته رو صبر مي كنم تا خوبِ خوب بري ولي چهارشنبه كه ميشه تو دوباره برميگردي...

كاش توي سال صرفه جويي، هفته ها چهارشنبه نداشتن اونوقت هفته مي شد شيشه! تازه بازيهاي جام باشگاههاي اروپا هم نصفشون برگزار نمي شد، اينجوري شايد بايرن مونيخ هم از گروهش بالا نمي رفت!!! ولي هرچي كه بود خيالم راحت مي شد كه چهارشنبه اي نيست تا تو برگردي و تو مي رفتي براي هميشه...

بعد از رفتنت حدس بزن اولين كاري كه ميكنم چيه؟!! يه پالتوي بلند با يه كلاهِ كج مي پوشم، بعد در حاليكه يقهء پالتو رو بالا آوردم و دستام تو جيبمه آخرهاي شب از خونه مي زنم بيرون(البته خودت مي دوني كه شبش حتماً بايد باروني باشه..) مي رم روي صندلي اون پاركي كه هميشه مي رفتيم، مي شينم و چوبك صادق هدايت رو بيرون ميارم. اونوقت در حاليكه فنجون قهوه ام رو بالا مي كشم، صفحه هاش رو تند تند ورق مي زنم. تموم كه شد در كمال وقاحت همه ي واژه هاي دلچسبشو بالا ميارم جوري كه حال گربه هاي پارك هم بهم بخوره. بعد با دستمال، خيلي مؤدبانه روي لبهام رو پاك مي كنم. صندلي رو از ميز فاصله مي دم و بلند ميشم جوري كه باكلاسي از چشمام بزنه بيرون. اونوقت صدا مي زنم: هي گارسون، اين صورتحساب ما چي شد؟ رفتگر پارك با تعجب منو نگاه مي كنه و من در جوابش مي گم: ممنون موسيو...

فكرشو كن بعد كه دارم توي پارك قدم مي زنم دختر سيب هاي ممنوعه از آسمون بياد پايين و در حالي كه همه جارو يه نور آبي گرفته بياد طرف من، لبخندي بزنه و در حالي كه پشت چشم نازك مي كنه بخواد با من حرف بزنه، ولي قبل از اينكه چيزي بگه يكي محكم بخوابونم تو گوشش، طوري كه يهو تمام اون نورهاي آبي از دور و برش محو بشه. بعد تو اون وقتِ شب،  ابرها چهره ي تو رو بسازن كه داري ميگي: آفرين. رو سفيدم كردي..!

و من مثل آخر فيلم ها دستمو بكوبم رو ديوار و سرم رو بذارم روي دستم، بعد با لحن گرفته اي كه تركيبي از صداي بهروز وثوق و داستين هافمنه بگم:

آه........ كاش نمي رفتي.

 

 

 

بعداً معلم ضربدر زد گوشه ي ليست...

اعلام شد: هركس بگيرد نمره ي بيست

از برف شبهاي زمستاني بپرسد

موضوع درس سالهاي بعدمان چيست؟

آقا معلم خيره شد در چشمهايم

پرسيد: پشت چشمهاي خلوتت كيست؟

گفتم: اجازه! ما نمي دانيم آقا

شايد خياباني است با يك تابلو ، ايست!

آقا معلم در خيابان راه مي رفت

حالا كسي در چشمهاي خلوتم نيست

خب بچه ها! دفترچه هاتان را ببنديد

ديگر براي اين زمستان برف كافيست

حامد حسين خاني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:6  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

آرزو...

جمعه است. مثل ديگر جمعه ها امروز هم نزديك ظهر بدون اينكه كسي بفهمد به بهانه اي از خانه بيرون مي زنم. مي روم به طرف قبرستان. قبل از ورود از گل فروش اخمو 3 شاخه گل مي خرم. اخمش شايد براي بوي مرگي است كه هميشه در هواي آنجا جاري است. اول به بابا حسين سر مي زنم. پدربزرگم را مي گويم. گل مادربزرگ را هم به او مي دهم. مي گويم: خودت بهش بده. آخر قبر مادربزرگ را خراب كرده اند و آنجا مسجد ساخته اند. خوش به حالش، قبرش درست افتاده پشت محراب. در مسيرم تا گلزار شهداء بر مزار هركس كه مي شناختم فاتحه اي مي خوانم. به گلزار كه مي رسم مثل هميشه شلوغ است. اما باز هم يكجاهست كه خلوت است. آنجا مي روم، كثيف ترين قبر را انتخاب مي كنم( اينهم از گل سوم). با آب مي شويمش. رويش نوشته شهيد گمنام. سال شهادت:1363، يعني درست سال تولد من.

خوب كه مرگ را بو مي كشم از آنجا مي روم. در راه با خود فكر مي كنم ديگر مثل گذشته نيستم. دارم با روزگار كنار مي آيم. و خوب مي دانم كه اين يعني توجيح مضحك يك شكست...

 

در خردسالي فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه نام مرا در كرات ديگر نيز بر زبان آورند.

در كودكي ام فكر مي كردم روزي فراخواهد رسيد كه همه ي دنيا از آن من باشد.

در نوجواني ام فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه سرزمين مقدسم به من ببالد.

در جواني فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه در شهر پر جنب و جوشم نامم را به افتخار بر لب بياورند.

در ميانسالي ام فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه مردان و زنان روستايم با احوالپرسي گرمي از كنارم بگذرند.

در پيري ام فكر مي كردم روزي فراخواهد رسيد كه دوستانم در هنگام نياز مرا فرا خوانند.

در كهنسالي ام فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه نزديكانم مرا در جمع خويش پذيرا باشند.

و اكنون كه مرده ام فكر مي كنم چه خوب بود اگر موريانه ها و كرم ها، جسم بي جان مرا به هر سو نمي بردند و نمي خوردند...

 

 

 

شاعر در انزواى قفسهاى آجرى
نان هست و خواب هست ،بگو ازچه دلخورى ؟
چون شبنمى به حسرت پرواز مانده‏اى
چشم انتظار شعله دردى ، تلنگرى
يك چكه آفتاب به چشمت نمى‏چكد
چون كوچه هاى شهر از اندوه شب پرى
تقديرت اين شده است كه تكرار مرگ را
در لحظه هاى بى‏رمق خويش بشمرى
جز ميله هاى زنگ زده ، شيشه هاى مات
از باغ و آفتاب ندارى تصورى
بنشين ، مگر نه اينكه اگر بال واكنى
ازهر طرف به پنجره‏اى بسته مى‏خورى؟
يك جسم و جان خسته و يك شرجى كبود
آخر در اين هواى نفسگير مى‏برى
مفهوم آسمان تو اين حجم بسته است
پرواز زير سقف قفسهاى آجرى

 

احمد رضا الياسي

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:43  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

شب و دیوانه

هيچي، فقط اينكه اين روزها خيلي دلم گرفته، اينكه شبيه ديوانه ها شدم، اينكه اين روزها حس مي كنم گاهي كمي گنگم، گاهي كمي گيجم، گاهي كمي كمتر، گاهي شديداً بيشتر هستم.....

 

ــ من چون تو ام اي شب؛ تاريك و برهنه. من از آتشين راهي كه بر فراز روياهايم جا گرفته، مي گذرم و هرگاه پايم، زمين را لمس مي كند، درخت بلوط عظيمي از جاي آن مي رويد.

ــ نه! چون من نيستي اي ديوانه، كه هنوز به پشت رو مي گرداني تا بزرگي جاي پاي بر شن مانده ات را بنگري.

ــ من چون تو ام اي شب؛ خاموش و ژرف. و در قلب تنهايي من، الهه اي در گهواره خفته. در او مولودي است كه بهشت و جهنم در او به هم مي رسند.

ــ نه، چون من نيستي اي ديوانه، كه هنوز از درد به خويش مي لرزي، و آواي مغاك تو را به وحشت مي اندازد.

ــ من چون تو ام اي شب؛ صبور و پر شور، كه در سينه ي من هزاران عاشق جان باخته، در كفني از بوسه هاي سرد مدفونند.

ــ آه اي ديوانه، آيا چون مني؟ چون من؟ آيا مي تواني تندبادي را همچون توسني براني و آذرخشي را چون شمشيري در دست گيري؟

ــ چون تو ام اي شب، چون تو مقتدر و مغرور، و تخت پادشاهي ام بر بلنداي انبوه خدايانِ فرو افتاده بنا شده است. و در برابر من، روزهاي بسيار گذشت تا بر حاشيه رداي من بوسه زنند اما، حتي به صورتم نيز خيره نشدند.

ــ آيا چون مني اي كودك دل سياه من؟ آيا افكار ناآرام مرا انديشه مي كني و به وسعت گفتار من سخن مي گويي؟

ــ آري، ما دو برادريم اي شب، يكي فضا را آشكار مي كند و ديگري روح خويشتن را....

 

 

 

  

وقتي كه شب ابر گرفته برف مي شد

چتر سياهي بر سر ما سقف مي شد

 

ما راه مي رفتيم بي فكر زمستان

گرماي اين حجم خيالي حرف مي شد

 

با هر قدم در كوچه هاي خيس خورده

يك كوچه از شهر عجيبت كشف مي شد

 

اين لحظه هاي دلنشين اين حرفها داشت

در زندگي مان نقطه هاي عطف مي شد

 

قدري گذشت و كم كمك از قاب تصوير

يك چتر، يك كوچه، دو عابر حذف مي شد

 

آهي كشيد و گفت: اين هم از شب ما

مردي كه وقتش پاي رويا صرف مي شد

 

امير حسين رضايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:22  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

پرنده دوست نمی داشت بی ثمر بشود

چند روزيه كه هم دارم حال مي كنم و هم از آينده مي ترسم. يه كاري كردم كه دارم به خاطرش با خانواده و دوستان و اطرافيان مقابله مي كنم. البته حق هم دارن چون يه جورايي دارم آينده ام رو به خطر مي اندازم. ولي هرچي هست باشه، مهم اينه كه دارم مي رم به سمت چيزي كه مدتها پيش بايد مي رفتم و اون علاقه است! فعلا بهتون نمي گم چي شده ولي بعدا شايد..!

راستي سعي مي كنم از اين به بعد زودتر از قبل به روز كنم...

 

آخرين چيزی که شاخه گندم به ياد مي آ ورد این بود که تمام شاخه های تشنه برای بازگشت باغبان لحظه شماری می کردند و دعا می خواندند.
و چون باغبان آمد به یاد روزهایی که در دستانش آب بود برایش هلهله ها کردند و جشن به
پا کردند ولی باغبان این بار با داس آمده بود ...
شاخه گندم دیگر چیزی را به یاد نمی آورد
.

 

 

 

پرنده فكر نمي‏كرد بي‏ثمر بشود

شبيه كاسه و بشقاب و ميز و در بشود

 

كه رفته رفته اسير شكستگي باشد

دچار منطق پوچ قضا قدر بشود

 

پرنده مي‏انديشيد: شب چه طولاني است

و او چه كار كند زودتر سحر بشود؟

 

و او چه كا ركند اين خطوط صاف و دقيق

به هم بريزد و دنيا وسيعتر بشود؟

 

نمي‏شود كه قفس آرزو كند يكبار

پرنده باشد و با باد هم سفر بشود؟

 

پرنده خنده‏ي تلخي به لب نشانده و گفت:

چه سود عمر كسي در قفس هدر بشود؟

پرندگي كه نباشد چه فرق خواهد كرد

بهار سر برسد يا بهار سر بشود؟

 

پرنده مي‏خواهد آر زو كند:“اي كاش

ققط پرنده بماند” ولي اگر بشود

 

 صداي همهمه‏ي خانه باز اجازه نداد

كسي از اين همه اندوه با خبر بشود.

 

خديجه رحيمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:49  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  |