تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هیچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

سرنوشت

شايد براي بعضي هاتون اتفاق افتاده باشه گاهي كه به خودتون و عملكردتون فكر مي كنين به اين نتيجه برسين كه تا حالا هيچ كار مفيدي نكردين و خودتون رو آدمي ببينين كه به درد هيچ كس و هيچ كاري نمي خوره. يه زماني من هم از اين فكرها مي كردم اما يه روز يكي از دوستاي دبيرستانم رو بعد از مدتها ديدم. اون بهم گفت توي يه اداره كار مي كنم و چيزي كه از تو ياد گرفتم باعث شد كه خيلي زود موفق بشم. مي گفت تو هميشه وقتي اشتباهي مي كردي اون رو بدون اينكه پنهون كني اعلام ميكردي و جريمه اش را بدون هيچ چانه اي مي پذيرفتي. هيچ وقت فكر نمي كردم يك خصوصيت معمولي من يه روز بتونه مفيد باشه.چيزي كه خيلي از ما اصلا بهش فكر نمي كنيم اينه كه ممكنه ما در عين اينكه هيچ كار مثبتي براي خود و خانواده مون انجام نمي دهيم اما يك وسيله باشيم براي كارهايي كه شايد هيچ وقت از اون باخبر نشيم. اين رو هيچوقت فراموش نكنين چون ممكنه در لحظه هاي خيلي سخت به كمكتون بياد...

 

 در طي سالهاي قبل مردي زندگي مي كرد كه قادر بود تا به تمامي كساني كه بر سر راهش ظاهر مي شدند عشق ورزيده و ايشان را ببخشد. بهمين خاطر، خداوند فرشته اي را فرستاد تا با او به گفتگو بنشيند.

فرشته به او مي گويد: خداوند از من خواست تا بديدار تو آمده و به تو اين بشارت را بدهم كه او قصد دارد تا بخاطر خوبيهايت به تو پاداش بدهد. هر نوع نعمت و فيضي كه تو آرزومند آن باشي به تو مرحمت خواهد شد. آيا خواهان آن هستي تا داراي عطيه شفا بخشيدن شوي؟ اما آن مرد پاسخ داد:

ـــ به هيچوجه. من ترجيح مي دهم كه اين خدا باشد كه آنهايي كه بايستي شفا پيدا كرده و معالجه شوند را انتخاب كند.

ـــ نظرت درباره به راه راست و حقيقت آوردن گناهكاران چه مي باشد؟

ـــ اما اين وظيفه اي براي فرشتگاني نظير تو مي باشد. من نه مي خواهم توسط هيچكس مورد احترام و اكرام قرار گيرم و نه اينكه براي هميشه براي اين و آن نمونه و مثال زدني باشم.

ـــ من تا معجزه اي به تو عطاء نكنم نمي توانم به آسمان بازگردم. اگر انتخاب نكني، در آنصورت انتخاب كردن عطيه و معجزه اجباري خواهد بود.

ـــ در اينصورت آرزو مي كنم كه واسطه انجام خوبيها و بركات باشم، بدون اينكه كسي متوجه آن شود، حتي خود من، چون كه ممكن است گرفتار خودپسندي و غرور شوم.

و آن فرشته كاري كرد كه سايهء آن مرد، قدرت شفا دادن داشته باشد، اما فقط زمانيكه نور خورشيد به صورتش تابيده و برخورد مي كرد، به اين ترتيب از هرجايي كه رد مي شد، افراد بيمار و ناخوش شفا پيدا كرده، زمين مجدداً حاصلخيز شده و مردم غمگين و غصه دار خوشحالي خود را مجدداً بدست مي آورند.

آن مرد نيز به راهنمايي بسياري در اقصي نقاط زمين دست زد، بدون آنكه متوجه معجزه هايي كه مي كند، بشود. براي آنكه وقتي در مقابل نور خورشيد قرار مي گرفت، سايه اش هميشه در پشت سرش قرار داشت. به اين ترتيب، او توانست زندگي كرده و بميرد، بدون آنكه متوجه قداست خود شود.

 

 

                 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 14:45  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

سلام

سلام به همه دوستان. تصمیم گرفتم حالا که قسمت شده و من هم به جمع وبلاگنویسان پیوستم تمام سعی ام را بکنم که دوستان خوبی برای خود پیدا کنم و البته دوست خوبی نیز برای شما باشم. وبلاگ من موضوع خاصی ندارد فقط جای حرفهایی است که همه ما مثل آنها را در دل داریم. حرفهایی که همیشه در تنهایی دل می ماند و شاید فقط گاهی قلم و کاغذ محرم آنها باشد. این حرفها گاهی بوی شعر می گیرد گاهی رنگ قصه و گاهی تنها چند کلمه تا مگر کمی سبک شویم. امیدوارم که هیچگاه با چنین حرفهایی شما را خسته نکنم.

 

حتماْ برایت اتفاق افتاده گاهی

گاهی که دلتنگی و در بین دوراهی

چیزی شبیه شعر می آید سراغت 

چیزی شبیه یک غم شیرین و واهی

هی شادی و غمگینی و از فرط اندوه

 در خود فرو می ریزی و با هر نگاهی

می پاشی از هم مثل یک گلدان خالی

دلتنگی و در جستجوی سرپناهی

با اینکه می دانی اگر شعری بگویی

شاید کمی از غصه هایت را بکاهی

اما نمی دانی چرا حرفی نداری

از فرط دلتنگی و ار بی تکیه گاهی

در گوشه ای از خانه با اشعار حافظ

پر می کنی تنهاییت را گاه گاهی

تو شاعری! پس سعی کن مانند سابق

در لحظه های خستگی و بی پناهی

با غصه هایت سرکنی. تو می توانی

با غصه هایت سرکنی. وقتی بخواهی

شعر از مریم سقلاطونی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 19:47  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

آغاز

وای از وقتی که کوچه های خاطره زبان به دیده های خود بگشایند...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 12:40  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  |