تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هیچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

غیر از خدا هیچکس نبود

بعضي وقتها بعضي عبارات يا كلمه ها آدم رو به فكر وادار مي كنه كه چه كسي براي اولين بار اون جمله يا عبارت رو بكار برده. تخيلات زيادي ممكنه از سرمون بگذره غافل از اينكه ماجرا هميشه اون چيزي نيست كه ما فكر مي كنيم...

 

یکی بود یکی نبود زیرگنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود یک روز یک نفر که تا آخر قصه معلوم نشد کی بود رفت وساعت ها در خانه ي مردم را زد ولی با تعجب دید از میان این همه خانه هیچ کس در را باز نکرد . اگر چه  مدتی طول کشید تا باور کند که غیر از خدا هیچ کس نیست ولی با این حال هنوز امید داشت وهمچنان  با حوصله در تک تک خانه ها را می زد. تا اینکه در یک تحول روحی ، ناگهان پیش خودش گفت شک ندارم غیر از خدا هیچ کس نیست (اگر چه معلوم نبود آن خانه ها را چه کسی  ساخته است). به هر حال تا پاسی از روز هیچ کس در را باز نکرد و او ناچار همان  اطراف دراز کشید (البته دراز کشیدنش را باستان شناسان از روی بررسی فسیل های به جامانده از ستون فقراتش حدس زده اند.) این ماجرا تا مدت ها از کم اهمیت ترین حوادث تاریخ به شمار می آمد تا اینکه این اواخر یک هفته نامه محلی چاپ نپال در مقاله ای در این باره نوشت : " کسی که معلوم نیست چه کسی بوده  میلیون ها سال پیش درروزی که ظاهرا بر اساس کتیبه های موجود آن روز همان روزی بوده است که مردم برای استقبال از آدم و حوا به سریلانکا رفته بودند بی مقدمه در خانه های مردم را زده است و چون کسی در را باز نکرده است بلافاصله حکم بر این کرده است که غیر از خدا هیچ کس نیست . بنا براین او خلقت را زیر سوال برده و کافر است و باید در یک دادگاه ذیصلاح و با حضور شهود محاکمه شود .اما این همه مشکل نیست اشکال اساسی در آن است که متهم دستی در نویسندگی داشته است و نامبرده( گرچه هیچ کس نامش را نمی داند) همان است که اولین بار"غیرازخدا هیچ کس نبود" را در سنت ادبی ما آورده است. این مقاله تا مدت ها در محافل مذهبی جنجال به پا کرد تا اینکه  یک اسکیموی ستاره شناس با آزمایش دی ان ای به این نتیجه رسید که نباید با این مسائل شوخی کرد. اگر چه هیچ کس نمی داند او چه کسی بود ولی تاریخ این آرامش را مدیون اوست ...

********************

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه در اين كوچه‏ها نبود؟

آن دختري كه چند شب پيش ديده‏ايد
دمپايي‏اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

يك چادر سياه كشي روي سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بي دست و پا نبود؟

يك هفته پيش گم شده آقا و من چقدر!
 گشتم‏، ولي نشاني از او هيچ جا نبود

زنبيل داشت، در صف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد...نه آقا گدا نبود!  

يك خرده گيج بود ولي نه فرار نه ...
اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود

عكسش؟ درست شبيه خودم بود،مثل من
هم اسم من، ولحظه اي از من جدا نبود

يك دختر دهاتي تنها كه لهجه اش
شيرين و ساده بود ، ولي مثل ما نبود

مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيسآقا!
يا اين قيـافه در نظرت آشنا نبود ؟

ديشب صداي گريه ي يك زن شبيه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟
پانته آ صفايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 23:58  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

رفتار من عادی است

یکی بود یکی نبود. دقیقا بیست و یک سال پیش در چنین روزی بود که خدا تصمیم گرفت چیزی رو بیآفرینه که غصه آدمهای تنها رو بخوره. که بیخیال خودش همیشه به فکر آدمهایی باشه که هیچکس به فکرشون نیست. موجودی که قدر بزرگترین نعمت خدا یعنی مهربونی رو بدونه و اون رو از هیچکس دریغ نکنه و کسانی که این کار رو می کنن از ته دل دوست داشته باشه. خدا می دونست اون موجود همیشه از خودش می پرسه که چرا آدما به هم بدی می کنن و سعی خواهد کرد به اونها بفهمونه که یه مهمون دوسه روزه بیشتر نیستن. با اینکه می دونست که خیلی ها پشت سرش این حرف رو می زنن که این موجود رو اصلا برای چی آفریده و افکار و اعمال و حرفهای اون رو به باد تمسخر می گیرن ولی خدا تصمیمش رو گرفته بود.

بماند که این بیست و یک سال به اون موجود چطور گذشت ولی با وجود بعضی اشتباه ها که کرده هنوز هم داره تمام سعی اش رو میکنه همونی باشه که خدا می خواست...

تولدم مبارک!!

****************

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

                      این روزها انگار

                      حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هرروزم

با آن نشانی های ساده

با همان امضا همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

ـازتو چه پنهان ـ

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                                       یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب من

پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

وبر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

                                  از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صدبار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه ار محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                         هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                              در دل ندارم

رفتار من عادی است...

«قیصر امین پور»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 16:33  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

تو می خندی...

ديشب دوباره از اون شبهاي لعنتي بود. از اونا كه دلتنگي عجيبي آدم رو مي گيره و بعد حس مي كنه كه يه چيزي و شايد يه كسي رو كم داره. خدا كنه بتوني چيزي بخوني يا بنويسي تا كمي از اين حست كم بشه .اصلاً مهم نيست اون چيز ربطي به حال و هوات داشته باشه يا نه فقط بايد هرچه زودتر بري سراغش.

خدا رو شكر كه زودتر تموم شد...

 

شبها كه نگهبانان قلعه ها خوابند و ارواح مهربان بر بام شهر، آلبوم عكسشان را ورق مي زنند و سكوت كشدار شب به خانه ها مي خيزد، در قاب پنجره هيأت انساني شكل ميگيرد و آرام و موقر از قاب پنجره به اتاق مي آيد.

ــ "سلام! آمدي؟ چقدر دير كردي، از سر شب منتظرت بودم. كتابها حوصله ام را نداشتند، خوابشان برد."

تو مي خندي و خنده ات يعني جهان...

امروز صبح، پيش از آفتاب

كه رفتي سهم هرروز آسمان را از مهرباني ات بدهي، رفتم سراغ تقويم دو سال پيش. همه ي ورق ها سفيد بودند غير از يكي كه رويش نوشته بودم:

" ديشب در قاب پنجره هيأت مبهم انساني شكل گرفت. به گمانم در سالهاي قبل از تولدم او را در جايي ديده بودم، اما لحظه اي بعد ناپديد شد."

مي داني هواي اين اتاق، اين شهر، تا بوده تنهايي انسان را به يادش مي آورده

اما وقتي كه تو هستي، دلتنگي هايم را روي ورق هاي باطله مي نويسي، پاره ميكني و دور مي ريزي

بعد با هم بي خيال مي خنديم و تو خنده ات يعني جهان...

گوش كن! انگار صداي دريا مي آيد، مي شنوي؟ اما صداي دريا؟ اينجا؟ ببينمت! تو گريه مي كني؟!

تو گريه مي كني و دريا ها موج مي زنند.

در اتاق سردترين باد جهان مي وزد.

ديشب در قاب پنجره هيأت او شكل گرفت.

اما صبح، او و آسمان هردو با هم كمرنگ شدند

و صداي تمام درياهاي جهان به گوش مي رسيد...

 

 

***************

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
از فكر اين كه قد نكشيدم دلم گرفت

از فكر اينكه بال و پري داشتم ولي
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت

از اين كه با تمام پس انداز عمر خود
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت

كم كم به سطح آينه ام برف مي نشست
دستي بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت

دنبال كودكي كه در آنسوي برف بود
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
 من هيچ خانه اي نكشيدم دلم گرفت

شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت.

سيد مهدي نقبايی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 12:54  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  |