ديشب دوباره از اون شبهاي لعنتي بود. از اونا كه دلتنگي عجيبي آدم رو مي گيره و بعد حس مي كنه كه يه چيزي و شايد يه كسي رو كم داره. خدا كنه بتوني چيزي بخوني يا بنويسي تا كمي از اين حست كم بشه .اصلاً مهم نيست اون چيز ربطي به حال و هوات داشته باشه يا نه فقط بايد هرچه زودتر بري سراغش.
خدا رو شكر كه زودتر تموم شد...
شبها كه نگهبانان قلعه ها خوابند و ارواح مهربان بر بام شهر، آلبوم عكسشان را ورق مي زنند و سكوت كشدار شب به خانه ها مي خيزد، در قاب پنجره هيأت انساني شكل ميگيرد و آرام و موقر از قاب پنجره به اتاق مي آيد.
ــ "سلام! آمدي؟ چقدر دير كردي، از سر شب منتظرت بودم. كتابها حوصله ام را نداشتند، خوابشان برد."
تو مي خندي و خنده ات يعني جهان...
امروز صبح، پيش از آفتاب
كه رفتي سهم هرروز آسمان را از مهرباني ات بدهي، رفتم سراغ تقويم دو سال پيش. همه ي ورق ها سفيد بودند غير از يكي كه رويش نوشته بودم:
" ديشب در قاب پنجره هيأت مبهم انساني شكل گرفت. به گمانم در سالهاي قبل از تولدم او را در جايي ديده بودم، اما لحظه اي بعد ناپديد شد."
مي داني هواي اين اتاق، اين شهر، تا بوده تنهايي انسان را به يادش مي آورده
اما وقتي كه تو هستي، دلتنگي هايم را روي ورق هاي باطله مي نويسي، پاره ميكني و دور مي ريزي
بعد با هم بي خيال مي خنديم و تو خنده ات يعني جهان...
گوش كن! انگار صداي دريا مي آيد، مي شنوي؟ اما صداي دريا؟ اينجا؟ ببينمت! تو گريه مي كني؟!
تو گريه مي كني و دريا ها موج مي زنند.
در اتاق سردترين باد جهان مي وزد.
ديشب در قاب پنجره هيأت او شكل گرفت.
اما صبح، او و آسمان هردو با هم كمرنگ شدند
و صداي تمام درياهاي جهان به گوش مي رسيد...

***************
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
از فكر اين كه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اينكه بال و پري داشتم ولي
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اين كه با تمام پس انداز عمر خود
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح آينه ام برف مي نشست
دستي بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكي كه در آنسوي برف بود
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اي نكشيدم دلم گرفت
شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت.
سيد مهدي نقبايی
