تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هیچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

در ابتدا...

سلام. ممنون از همه ی کسانی که با نظراشون من رو سر حال میارن. ولی آدم هر قدر هم که سر حال باشه بی خیال این یک هفته مونده به امتحانات رو میشه مخصوصا اگه مثل من در تمام طول ترم همین یک هفته رو درس بخونه!!! خلاصه اگه به این زودیها توی این وبلاگ چیز جدیدی ندیدین ببخشید دیگه...

« در ابتدا آسمانها و زمين را آفريد و زمين تهي بود و با اثر بود و تاريكي بر روي لجه و روح خدا سطح آب ها را فرو گرفت.»

هنوز باب سيوم نيامده بود كه« خداوند خدا پس آدم را از خاك زمين سرشت و در بيخ وي روح حيات دميد و آدم نفس زنده شد.»

همچنان پيش از باب سيوم بود كه« خداوند آدم را گرفت و او را در باغ عدن گذاشت تا كار آن را بكند و آن را محافظت نمايد و خداوند خدا آدم را فرمود از همه ي درختان باغ بي ممانعت بخور اما از آن درخت نيك و بد، زنهار نخوري! زيرا روزي كه از آن خوري هرآينه خواهي مرد. خدا گفت خوب نيست كه آدم تنها باشد، برايش معاوني موافق بسازم»

و هنوز باب سيوم نيامده بود كه« خداوند خدا خوابي گران بر آدم مستولي گردانيد تا بخفت و يكي از دنده هاي بشر را گرفت و گوشت در جايش پر كرد و خداوند خدا آن دنده را كه از آدم گرفته بود زني بنا كرد و وي را به نزد آدم آورد...» و باب سيوم سرانجام وقتي رسيد كه« آدم و زنش هردو برهنه بودند و خجلت نداشتند.»

هنوز ساعتي نگذشته بود كه حوا همان طور كه داشت سرتا پاي آدم را برانداز مي كرد مثل كسي كه حوصله اش سر رفته باشد رو به آدم كرد و گفت:« اينجا قرار نبود اينجوري باشه! من تو يه كتاب خوندم كه يه مار مياد و آدم رو گول مي زنه، اما دريغ از يه كرم!»

آدم همينطور كه دستش را به پهلويش گرفته بود پوزخندي زد و گفت:« فكر ميكني تو فقط از اون كتاب خوندي؟! نه خانم! اگرچه اون كتاب مجوز چاپ نداشت، ولي الان همه ي خلايق سطر سطرشو از حفظن. شك نكن كه الان مارها خودشونو توي هفت تا سوراخ قايم كردن. بايد قبول كنيم كه زمونه فرق كرده. امروزه روز كسي نمي ياد به خاطر صنار سه شهي خودشو سر زبونا بندازه. اينو همه ميدونن، چه برسه به مارا كه نصف عمرشونو تو كتاب خونه ها مي گذرونن.»

حوا پرسيد: پس سيب چي ميشه؟ آدم نگاه معني داري كرد و گفت: حالا كو تا مهمون؟! فعلا يه هندونه پاره كن تا ببينم چي ميشه.

و صداي پچ پچ فرشته ها در آسمان پيچيد: باب سيوم لو رفته! باب سيوم لو رفته...

حسن قريبي

 

********************

شنيده ام كه خدا خسته است، مي خواهد

تمام پنجره ها را ببندد و برود

فرشته اي كه دو بالش گرفته شد مي گفت

خدا براي بشر فكر تازه اي دارد.

چه فكر تازه اي از وحي مي رسد آيا؟

چه حرف تازه اي آيا كه گولمان بزند؟

و مرگ دست خدا نيست، مرده ايم همه

حواس يخزده ي ما خدا نمي خواهد

فرشته روي زمين غلط خورد و خوني شد

و آدم اينگونه بوده است جد بر جد

 

‹ اسماء شريف نژاد›

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 23:31  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

آهای کودک آنسوی خیابان

آهاي كودك آن سوي خيابان

كه در تنهايي كوچه و سرماي زمانه ، به ميان تاريك و روشن آينده پا مي گزاري و تكه ناني را سق مي زني

خوشا به حالت

نمي دانم آيا به آينده مي انديشي يا نه

نمي دانم خانه داري؟ ، مادر داري ؟ ، پدر داري ؟ يا نه

نمي دانم از كسي ، چيزي يا وقتي مي هراسي يا نه

من به تو قبطه مي خورم

به آنكه بي خبر از تاريك و روشن كوچه و اتفاقهاي افتاده و نيفتاده در تاريكي انتهاي آن ، با شجاعت جلو مي روي ، قبطه مي خورم .

به روياهاي تو ،

به اينكه صبح را به اضطراب تنبيه معلم از خواب بلند مي شوي و زمان مدرسه را به اميد بازي هاي كودكانه ي زنگهاي تفريح مي گذراني ،

حسرت مي خورم

آي كودك آنسوي خيابان !!!!!

كاش مي توانستيم جايمان را با هم عوض كنيم و من

باز در لحظه لحظه هاي زندگي تو ، گذشته ي خود را بگذرا نم و سر انجام به همين نقطه از زندگي برسم كه ايستاده ام و به تو كه آنسوي خيابان هستي نگاه كنم و حسرت بخورم .

با تو ام كودك آن سوي خيابان

خنده هايت مرا در زمان به عقب مي برد

جايي كه ايستاده ايي را خوب به خاطر بسپار همانطور كه من به خاطر سپرده ام .

همان جا كه اكنون تو ايستاده ايي ، روزها قبل ، ماهها يا شايد سالها قبل كس ديگري ايستاده بود و همچون تومي خنديد . اميدوار كننده و زيبا

دل من با هر خنده ي او ، همچون تمام وجودم ، مي لرزيد . روزها ازپشت كوهها بيرون آمدند و در پشت ديگر كوهها فرو رفتند ولي او باز هم مي خنديد .

آري كودك خسته ي آن سوي خيابان

تو همانجا ايستاده ايي كه روزي دلم در گرو صاحب آن جا بسيار مي تپيد .

او آن سو مي خنديد ومن اين سو روياهايم را با او مي ساختم .

سخن كوتاه

چقدر را حتي

به خانه ات برو و هيچ وقت از تاريكي هاي انتهاي كوچه نترس !

اگر در باغچه ي خانه ي تان گل سرخ داريد ، يك دانه به ياد دل من و او بچين . از سرماي زمستان برهانش و در آب قرار بده .

هر روز آنرا بو كن تا شايد به اين اميد كه كسي هر روز به او سر مي زند ، زنده بماند و پشت سر بگذارد

اين زمستان سخت را…

***********************

خسته شد خواست که کودک بشود

گرم بازی عروسک بشود

نا به همگونی خود تاب نداشت

قد دل خواست که کوچک بشود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 0:31  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  |