ستاره دریایی
بعد از يه ماه غيبت، اومدن مزه خوبي داره. از همگي شما كه باعث مي شدين از سر جلسه امتحان زود بلند بشم بيام خونه پاي كامپيوتر و نظراي جديد رو بخونم خيلي ممنونم. با اينكه اين ترم بد ترين ترم از لحاظ نمره در تاريخ تحصيليم از پيش دبستاني تا حالا بود ولي بد نگذشت! تازه روزي هم كه امتحانا تموم شدم و خواستم دستي به سر و روي وبلاگم بكشم برق خونه رفت و يك ساعت بعد ناخونده اومد و با اجازه تون يه سر و صداهايي از توي كامپيوترم بلند شد و بعدشم بوي كباب رفت هوا!! خلاصه چند روزي هم معطل عوض كردن سي پي يو و مادربورد و رم و ... شديم. خلاصه اگه دير شد ببخشيد، ديگه تكرار نميشه...
پير مردی در ساحل دريا در حال قدم زدن بود. به قسمتی از ساحل رسيد که هزاران ستاره دريايی به خاطر جزر و مـد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را ديد که ستاره های دريايی را ميگرفت و يکی يکی آنها را به دريا مي انداخت. پيرمرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق. تو که نمی توانی همه اين ستاره های دريايی را نجات بدهی. آنها خيلی زياد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: می دانم ولی اين يکی را که می توانم نجات بدهم ويک ستاره دريايی را به دريا انداخت و اين يکی... و به دريا انداخت و اين يکی ...
**********
كسي بهياد سرآغاز او نميافتاد
بهياد پنجرهي باز او نميافتاد
نگاه مردم بي رحم اين غريبآباد
به شعر فاجعهپرداز او نميافتاد
هميشه منجي دستان خسته بود و كسي
بهياد قدرت اعجاز او نميافتاد
دهان بستهي مردان مرد اين اطراف
بهياد جرأت ابراز او نميافتاد
كسي بهياد نگاهش، بهياد دلتنگيش
بهياد حرمت آواز او نميافتاد
كبوتري كه فقط با كلاغها لج بود
بهفكر شهوت پرواز او نميافتاد
خلاصه اينكه كسي باوجود اين پايان
بهياد لحظهي آغاز او نميافتاد
مرتضي قاسمي
