خدایی که رفت
تصميم داشتم ديگه هيچوقت توي اين وبلاگ ننويسم. باورم نمي شد كه شده بودم مثل كساني كه همیشه متهمشون مي كردم به نااميدي. باورم نمي شد كه وبلاگم شده باشه مثل همه ي وبلاگهايي كه سه چهار ماه از راه افتادنشون نگذشته بسته مي شن و متروكه.
اما اين جور نشد. نتونستم با دلتنگيهام كنار بيام، يه جورايي كم آوردم و تنها راه امن فرار برام دوباره شد اين كوچه....
تق تق تق تق... صدای پای عزرائیل...
تق تق تق تق... صدای دانه های ریز دیازپام...
تق تق تق تق... صدای هجوم غربت...
تق تق تق تق... صدای پایی که دیگر نمی آید، نمی رود...
تق تق تق تق... صدای کفشی که چهارشنبه خریدی...
تق تق تق تق ... صدای کفشی که می خواست بپوشد، اما نپوشید...
تق تق تق تق... صدای گام های خدا،خدایی که رفت،خدایی که دور شد،خدایی که...

**************
من كه مي ميرم و شرمنده ي تو مي مانم
فرصتي نيست فقط مرثيه اي مي خوانم
بهتر اين است كه در خلوت خود بنشينم
چند روزي كه فقط پيش شما مهمانم
ديگر از واژه ي آغاز دلم مي گيرد
دربدر منتظر معجزه ي پايانم!
عشق از آن شما، مسآله ام اين ها نيست
روز و شب چشم به راه طبقي از نانم!
شعرم از طاقت هر حوصله اي بيرون است
من همان زمزمه ي مسخره ي بارانم
منم آن "آدمک" مضحک این آبادی
مثل تنديس فروريخته ي انسانم
''مرتضي قاسمي''
