سرطان لحظه ها
نمي دونم تو ي سيصد و شصت و پنج تاي شما چند روز ش اينقدر مزخرف و سياه ميشه ولي از من كم كم داره خيلي زياد ميشه،مثل سرطان. من اسمش رو گذاشتم سرطان لحظه ها! از يك لحظه شروع ميشه و يه روز تمام روزها و هفته ها و ماه ها رو ميگيره. ماه من كه خيلي وقته گرفته …
لعنتي هاي كثيفِ روزهايم،چرا نمي ميريد؟چرا اين ادعاي آسمان جل را رها نمي كنيد؟من از براي شما نفرين مي كنم،از براي خودم و يا اين روزها. هركدامشان كه زودتر اثر كرد، فرقي نمي كند.
اين لحظه ها چرا با ما رو راست نيستند، اين لحظه ها كه تو را دارند انگار چيزي را از من پنهان مي كنند. خدايا چرا خودكشي گناه شد؟ چرا براي ساختن بعضي آدمها از گل مرغوب استفاده نكردي؟ لعنت به بنده هايت و هرچه كه آفريدند!
گاهي فكر ميكنم اي كاش من را يك حيوان آفريده بودي،مثلاً يك سگ زشت و ولگرد. من هرچه فحش كه مي خواستم به اين مردم مي دادم و آنها فقط به من مي گفتند:"ساكت باش، سگ ولگرد"،هماني كه اكنون در دل مي گويند!
پنج سال پيش، انگار همين ديروز بود. من جز تلويزيون،يك توپ ميكاساي كهنه و دوستان مدرسه ام چيزي نمي فهميدم و حالا امروز به رسم تلافي هم كه شده،لااقل همان ها هم مرا نمي فهمند. آن موقع زندگي چقدر خلوت بود. چقدر من به دلتنگي هايم مي رسيدم. چقدر من پلي استيشن دوست داشتم. چقدر آن روزها چيزي شبيه كرم در من بود كه بايد آنها را مي ريختم، ولي حالا در زير كرمهاي رنگارنگي كه بر سرم ريخته مدفون شده ام. نمي دانم چند سال مي شود كه يك نوار هايده روي ضبط اتاقم نگذاشته ام و سرم را مثل كبك در زير برف رختخوابم نكرده ام.خدابيامرز انگار از دل من مي خواند،مو به مو.
هرروز بارها به اين فكر مي كنم كه اگر مُردم كجا خاكم كنند كه زمين مرا پس نزند. شايد به خاطر جاذبه ي توريستي هم كه شده مرا در اطراف شهر خاك كنند تا از آنجا آتشفشاني برويد و مادام العمر اين لقمه اي را كه خورده، تكه تكه بالا بياورد.
كم كم ابرهاي خيالي بالاي سرم با اين تصاوير مسخره دارند سنگين مي شوند. بايد زودتر بروم. من كه كاري با شما ندارم اما اگر شما داشتيد، عصر هاي چهارشنبه در گوش باد بخوانيد شايد به من رسيد.خداحافظ…
امضاء: تكه اي از قهر خدا كه در هزار و سيصد و شصت و سومين گردش زمين به دور خورشيد از چشم خدا چكيد.
******************
اين لحظه ها كه بر غمت اصرار مي كنند
من را زهرچه مثل تو بيزار مي كنند
آن خشت خشت خاطره ها را كه سقف ماست
با پتك هاي خود سرم آوار مي كنند
مشكل از اين اتاق من و خانه ي من است
كز هر طرف هواي تو تكرار مي كنند
از خانه هم كه مي روم اين كوچه ها مرا
با عابران مسخره بيمار مي كنند
اين مردم دهن لقِ كج فهم با نگاه
من را اسير حاشيه هربار مي كنند
هرشب دو دست من به خدا وصل مي شوند
بر سرنوشت ما اجل احضار مي كنند
روزي برايشان نگران بودي و ببين
حالا چگونه عشق تو انكار مي كنند..!
‹‹اميرحسين رضايي››
