تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هیچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

پرنده دوست نمی داشت بی ثمر بشود

چند روزيه كه هم دارم حال مي كنم و هم از آينده مي ترسم. يه كاري كردم كه دارم به خاطرش با خانواده و دوستان و اطرافيان مقابله مي كنم. البته حق هم دارن چون يه جورايي دارم آينده ام رو به خطر مي اندازم. ولي هرچي هست باشه، مهم اينه كه دارم مي رم به سمت چيزي كه مدتها پيش بايد مي رفتم و اون علاقه است! فعلا بهتون نمي گم چي شده ولي بعدا شايد..!

راستي سعي مي كنم از اين به بعد زودتر از قبل به روز كنم...

 

آخرين چيزی که شاخه گندم به ياد مي آ ورد این بود که تمام شاخه های تشنه برای بازگشت باغبان لحظه شماری می کردند و دعا می خواندند.
و چون باغبان آمد به یاد روزهایی که در دستانش آب بود برایش هلهله ها کردند و جشن به
پا کردند ولی باغبان این بار با داس آمده بود ...
شاخه گندم دیگر چیزی را به یاد نمی آورد
.

 

 

 

پرنده فكر نمي‏كرد بي‏ثمر بشود

شبيه كاسه و بشقاب و ميز و در بشود

 

كه رفته رفته اسير شكستگي باشد

دچار منطق پوچ قضا قدر بشود

 

پرنده مي‏انديشيد: شب چه طولاني است

و او چه كار كند زودتر سحر بشود؟

 

و او چه كا ركند اين خطوط صاف و دقيق

به هم بريزد و دنيا وسيعتر بشود؟

 

نمي‏شود كه قفس آرزو كند يكبار

پرنده باشد و با باد هم سفر بشود؟

 

پرنده خنده‏ي تلخي به لب نشانده و گفت:

چه سود عمر كسي در قفس هدر بشود؟

پرندگي كه نباشد چه فرق خواهد كرد

بهار سر برسد يا بهار سر بشود؟

 

پرنده مي‏خواهد آر زو كند:“اي كاش

ققط پرنده بماند” ولي اگر بشود

 

 صداي همهمه‏ي خانه باز اجازه نداد

كسي از اين همه اندوه با خبر بشود.

 

خديجه رحيمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:49  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

در وجود خودمان است دوای خودمان

زندگي عجيب نيست. من زياد فكر كرده ام. يك روز سرشار از نا اميدي، يك روز سرمست و شاد. يك روز پر از انگيزه براي ستيز با فردا و يك روز شكست خورده ي مطلق. به واقع كه زندگي عجيب نيست زيرا عجيب صفتي است كه براي آنچه با همنوعش متفاوت است بكار برده مي شود. و مگر زندگي تك تك ما جز اين است؟! ما رودخانه ايم و اين مسير براي طي شدن تا دريا شويم، نه به گودال بريزيم!

درست مثل هنرپيشه هايي كه نقش هايشان از آنها بازي مي گيرد. پس بيا خوب بازي كنيم در امروزه اي كه بازيها ثبت مي شوند، چه خوب، چه بد.

 

مهري سلام؛

مي خواهم حرف بزنم، مي خواهم با تو حرف بزنم. اما نه، با تو بايد از سرحد حرف گذشت. نمي دانم چرا به نظرم مي رسد كه همان لبخند شيطنت بار هميشگي روي لبهاي توست. لبخندي كه چكيده ي يك كتاب حرف است و با اين همه حرف مي زنم...

اما سفر مازندران چه زيبا گذشت. بهار لاهيجان چه تابناك و پرآهنگ بود. يادت هست روي تپه ها چه چشم اندازي ما را در ميان گرفته بود. در آنجا نه مرگ بود و نه زندگي. جاذبه اي عظيم تر و نيرومندتر از اين هردو ما را مي كشيد. ابديت از ما دور نبود. آن لحظه كه پرنده اي در شيب تپه صدايش را سرداد، لحظه اي بزرگ بود. آنجا من به معني ‹‹ ناب ›› پي بردم. چشم اندازما علف ناب بود، مه ناب بود، موسيقي ناب، وچيزي ديگر نيز در اين چشم انداز جريان داشت و آن دوستي ميان ما بود. به راستي چه چيز گرانبهاتر از اين؟ به كجاي گذشته سفر كنم كه جاپاي اين دوستي را نبينم. ياد همه ي لحظه هايي مي افتم كه زندگي را زيسته ام. زندگي من هرگز ادعا نخواهد كرد كه در خلوت مي گذشته است.

تازه كدام خلوت؟ خلوتي پر از اين و آن، پراز اين سنگ و آن درخت، زندگي ما را به اين سو و آن سو مي برد. مثلا تو، تراوش زندگي مرا در چه لحظه هاي شفافي ريخته اي...

 

‹‹ بخشي از نامه هاي شخصي سهراب سپهري ››

‹‹ پاريس، 29 اسفند 1336››

 

  

*********************** 

بعد از اين خوب و بدش باشد پاي خودمان
انتخابي است كه كرديم براي خودمان
اين و آن هيچ مهم نيست چه فكري بكنند
غم نداريم، بزرگ است خداي خودمان
بي خيال همه، با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آينه هستيم براي خودمان
ما دو روديم،كه حالا سرِ دريا داريم
دو مسافر يله در آب و هواي خودمان
احتياجي به در و دشت نداريم،  اگر
رو به هم باز شود پنجره هاي خودمان
درد اگر هست براي دل هم مي گوييم
در وجود خودمان است دواي خودمان
دوست دارم كه نفهمند، بيا بعد از اين
خودمان شعر بخوانيم براي خودمان

مهدي فرجی

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:19  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  |