تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هیچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

آرزو...

جمعه است. مثل ديگر جمعه ها امروز هم نزديك ظهر بدون اينكه كسي بفهمد به بهانه اي از خانه بيرون مي زنم. مي روم به طرف قبرستان. قبل از ورود از گل فروش اخمو 3 شاخه گل مي خرم. اخمش شايد براي بوي مرگي است كه هميشه در هواي آنجا جاري است. اول به بابا حسين سر مي زنم. پدربزرگم را مي گويم. گل مادربزرگ را هم به او مي دهم. مي گويم: خودت بهش بده. آخر قبر مادربزرگ را خراب كرده اند و آنجا مسجد ساخته اند. خوش به حالش، قبرش درست افتاده پشت محراب. در مسيرم تا گلزار شهداء بر مزار هركس كه مي شناختم فاتحه اي مي خوانم. به گلزار كه مي رسم مثل هميشه شلوغ است. اما باز هم يكجاهست كه خلوت است. آنجا مي روم، كثيف ترين قبر را انتخاب مي كنم( اينهم از گل سوم). با آب مي شويمش. رويش نوشته شهيد گمنام. سال شهادت:1363، يعني درست سال تولد من.

خوب كه مرگ را بو مي كشم از آنجا مي روم. در راه با خود فكر مي كنم ديگر مثل گذشته نيستم. دارم با روزگار كنار مي آيم. و خوب مي دانم كه اين يعني توجيح مضحك يك شكست...

 

در خردسالي فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه نام مرا در كرات ديگر نيز بر زبان آورند.

در كودكي ام فكر مي كردم روزي فراخواهد رسيد كه همه ي دنيا از آن من باشد.

در نوجواني ام فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه سرزمين مقدسم به من ببالد.

در جواني فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه در شهر پر جنب و جوشم نامم را به افتخار بر لب بياورند.

در ميانسالي ام فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه مردان و زنان روستايم با احوالپرسي گرمي از كنارم بگذرند.

در پيري ام فكر مي كردم روزي فراخواهد رسيد كه دوستانم در هنگام نياز مرا فرا خوانند.

در كهنسالي ام فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه نزديكانم مرا در جمع خويش پذيرا باشند.

و اكنون كه مرده ام فكر مي كنم چه خوب بود اگر موريانه ها و كرم ها، جسم بي جان مرا به هر سو نمي بردند و نمي خوردند...

 

 

 

شاعر در انزواى قفسهاى آجرى
نان هست و خواب هست ،بگو ازچه دلخورى ؟
چون شبنمى به حسرت پرواز مانده‏اى
چشم انتظار شعله دردى ، تلنگرى
يك چكه آفتاب به چشمت نمى‏چكد
چون كوچه هاى شهر از اندوه شب پرى
تقديرت اين شده است كه تكرار مرگ را
در لحظه هاى بى‏رمق خويش بشمرى
جز ميله هاى زنگ زده ، شيشه هاى مات
از باغ و آفتاب ندارى تصورى
بنشين ، مگر نه اينكه اگر بال واكنى
ازهر طرف به پنجره‏اى بسته مى‏خورى؟
يك جسم و جان خسته و يك شرجى كبود
آخر در اين هواى نفسگير مى‏برى
مفهوم آسمان تو اين حجم بسته است
پرواز زير سقف قفسهاى آجرى

 

احمد رضا الياسي

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:43  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  | 

شب و دیوانه

هيچي، فقط اينكه اين روزها خيلي دلم گرفته، اينكه شبيه ديوانه ها شدم، اينكه اين روزها حس مي كنم گاهي كمي گنگم، گاهي كمي گيجم، گاهي كمي كمتر، گاهي شديداً بيشتر هستم.....

 

ــ من چون تو ام اي شب؛ تاريك و برهنه. من از آتشين راهي كه بر فراز روياهايم جا گرفته، مي گذرم و هرگاه پايم، زمين را لمس مي كند، درخت بلوط عظيمي از جاي آن مي رويد.

ــ نه! چون من نيستي اي ديوانه، كه هنوز به پشت رو مي گرداني تا بزرگي جاي پاي بر شن مانده ات را بنگري.

ــ من چون تو ام اي شب؛ خاموش و ژرف. و در قلب تنهايي من، الهه اي در گهواره خفته. در او مولودي است كه بهشت و جهنم در او به هم مي رسند.

ــ نه، چون من نيستي اي ديوانه، كه هنوز از درد به خويش مي لرزي، و آواي مغاك تو را به وحشت مي اندازد.

ــ من چون تو ام اي شب؛ صبور و پر شور، كه در سينه ي من هزاران عاشق جان باخته، در كفني از بوسه هاي سرد مدفونند.

ــ آه اي ديوانه، آيا چون مني؟ چون من؟ آيا مي تواني تندبادي را همچون توسني براني و آذرخشي را چون شمشيري در دست گيري؟

ــ چون تو ام اي شب، چون تو مقتدر و مغرور، و تخت پادشاهي ام بر بلنداي انبوه خدايانِ فرو افتاده بنا شده است. و در برابر من، روزهاي بسيار گذشت تا بر حاشيه رداي من بوسه زنند اما، حتي به صورتم نيز خيره نشدند.

ــ آيا چون مني اي كودك دل سياه من؟ آيا افكار ناآرام مرا انديشه مي كني و به وسعت گفتار من سخن مي گويي؟

ــ آري، ما دو برادريم اي شب، يكي فضا را آشكار مي كند و ديگري روح خويشتن را....

 

 

 

  

وقتي كه شب ابر گرفته برف مي شد

چتر سياهي بر سر ما سقف مي شد

 

ما راه مي رفتيم بي فكر زمستان

گرماي اين حجم خيالي حرف مي شد

 

با هر قدم در كوچه هاي خيس خورده

يك كوچه از شهر عجيبت كشف مي شد

 

اين لحظه هاي دلنشين اين حرفها داشت

در زندگي مان نقطه هاي عطف مي شد

 

قدري گذشت و كم كمك از قاب تصوير

يك چتر، يك كوچه، دو عابر حذف مي شد

 

آهي كشيد و گفت: اين هم از شب ما

مردي كه وقتش پاي رويا صرف مي شد

 

امير حسين رضايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:22  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  |