پرنده دوست نمی داشت بی ثمر بشود
چند روزيه كه هم دارم حال مي كنم و هم از آينده مي ترسم. يه كاري كردم كه دارم به خاطرش با خانواده و دوستان و اطرافيان مقابله مي كنم. البته حق هم دارن چون يه جورايي دارم آينده ام رو به خطر مي اندازم. ولي هرچي هست باشه، مهم اينه كه دارم مي رم به سمت چيزي كه مدتها پيش بايد مي رفتم و اون علاقه است! فعلا بهتون نمي گم چي شده ولي بعدا شايد..!
راستي سعي مي كنم از اين به بعد زودتر از قبل به روز كنم...
آخرين چيزی که شاخه گندم به ياد مي آ ورد این بود که تمام شاخه های تشنه برای بازگشت باغبان لحظه شماری می کردند و دعا می خواندند.
و چون باغبان آمد به یاد روزهایی که در دستانش آب بود برایش هلهله ها کردند و جشن به پا کردند ولی باغبان این بار با داس آمده بود ...
شاخه گندم دیگر چیزی را به یاد نمی آورد.
پرنده فكر نميكرد بيثمر بشود
شبيه كاسه و بشقاب و ميز و در بشود
كه رفته رفته اسير شكستگي باشد
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود
پرنده ميانديشيد: شب چه طولاني است
و او چه كار كند زودتر سحر بشود؟
و او چه كا ركند اين خطوط صاف و دقيق
به هم بريزد و دنيا وسيعتر بشود؟
نميشود كه قفس آرزو كند يكبار
پرنده باشد و با باد هم سفر بشود؟
پرنده خندهي تلخي به لب نشانده و گفت:
چه سود عمر كسي در قفس هدر بشود؟
پرندگي كه نباشد چه فرق خواهد كرد
بهار سر برسد يا بهار سر بشود؟
ققط پرنده بماند” ولي اگر بشود
كسي از اين همه اندوه با خبر بشود.
خديجه رحيمی


