تبليغاتX
کوچه های خاطره - شب و دیوانه

کوچه های خاطره

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هیچگاه سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

شب و دیوانه

هيچي، فقط اينكه اين روزها خيلي دلم گرفته، اينكه شبيه ديوانه ها شدم، اينكه اين روزها حس مي كنم گاهي كمي گنگم، گاهي كمي گيجم، گاهي كمي كمتر، گاهي شديداً بيشتر هستم.....

 

ــ من چون تو ام اي شب؛ تاريك و برهنه. من از آتشين راهي كه بر فراز روياهايم جا گرفته، مي گذرم و هرگاه پايم، زمين را لمس مي كند، درخت بلوط عظيمي از جاي آن مي رويد.

ــ نه! چون من نيستي اي ديوانه، كه هنوز به پشت رو مي گرداني تا بزرگي جاي پاي بر شن مانده ات را بنگري.

ــ من چون تو ام اي شب؛ خاموش و ژرف. و در قلب تنهايي من، الهه اي در گهواره خفته. در او مولودي است كه بهشت و جهنم در او به هم مي رسند.

ــ نه، چون من نيستي اي ديوانه، كه هنوز از درد به خويش مي لرزي، و آواي مغاك تو را به وحشت مي اندازد.

ــ من چون تو ام اي شب؛ صبور و پر شور، كه در سينه ي من هزاران عاشق جان باخته، در كفني از بوسه هاي سرد مدفونند.

ــ آه اي ديوانه، آيا چون مني؟ چون من؟ آيا مي تواني تندبادي را همچون توسني براني و آذرخشي را چون شمشيري در دست گيري؟

ــ چون تو ام اي شب، چون تو مقتدر و مغرور، و تخت پادشاهي ام بر بلنداي انبوه خدايانِ فرو افتاده بنا شده است. و در برابر من، روزهاي بسيار گذشت تا بر حاشيه رداي من بوسه زنند اما، حتي به صورتم نيز خيره نشدند.

ــ آيا چون مني اي كودك دل سياه من؟ آيا افكار ناآرام مرا انديشه مي كني و به وسعت گفتار من سخن مي گويي؟

ــ آري، ما دو برادريم اي شب، يكي فضا را آشكار مي كند و ديگري روح خويشتن را....

 

 

 

  

وقتي كه شب ابر گرفته برف مي شد

چتر سياهي بر سر ما سقف مي شد

 

ما راه مي رفتيم بي فكر زمستان

گرماي اين حجم خيالي حرف مي شد

 

با هر قدم در كوچه هاي خيس خورده

يك كوچه از شهر عجيبت كشف مي شد

 

اين لحظه هاي دلنشين اين حرفها داشت

در زندگي مان نقطه هاي عطف مي شد

 

قدري گذشت و كم كمك از قاب تصوير

يك چتر، يك كوچه، دو عابر حذف مي شد

 

آهي كشيد و گفت: اين هم از شب ما

مردي كه وقتش پاي رويا صرف مي شد

 

امير حسين رضايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:22  توسط زاغه نشین کوچه های خاطره  |