کاش نمی رفتی
دقيقه ها رو كه ورق مي زنم حالم از زندگي بهم مي خوره، همه ش جا، همه ش تو، همه ش خالي و يا به نوعي همه ش جاي خالي تو. نمي دونم كدوم يكي از قانونهاي نيوتونه كه تو هستي ولي داري مي ري!! تازه سختيش به اينه كه من تموم هفته رو صبر مي كنم تا خوبِ خوب بري ولي چهارشنبه كه ميشه تو دوباره برميگردي...
كاش توي سال صرفه جويي، هفته ها چهارشنبه نداشتن اونوقت هفته مي شد شيشه! تازه بازيهاي جام باشگاههاي اروپا هم نصفشون برگزار نمي شد، اينجوري شايد بايرن مونيخ هم از گروهش بالا نمي رفت!!! ولي هرچي كه بود خيالم راحت مي شد كه چهارشنبه اي نيست تا تو برگردي و تو مي رفتي براي هميشه...
بعد از رفتنت حدس بزن اولين كاري كه ميكنم چيه؟!! يه پالتوي بلند با يه كلاهِ كج مي پوشم، بعد در حاليكه يقهء پالتو رو بالا آوردم و دستام تو جيبمه آخرهاي شب از خونه مي زنم بيرون(البته خودت مي دوني كه شبش حتماً بايد باروني باشه..) مي رم روي صندلي اون پاركي كه هميشه مي رفتيم، مي شينم و چوبك صادق هدايت رو بيرون ميارم. اونوقت در حاليكه فنجون قهوه ام رو بالا مي كشم، صفحه هاش رو تند تند ورق مي زنم. تموم كه شد در كمال وقاحت همه ي واژه هاي دلچسبشو بالا ميارم جوري كه حال گربه هاي پارك هم بهم بخوره. بعد با دستمال، خيلي مؤدبانه روي لبهام رو پاك مي كنم. صندلي رو از ميز فاصله مي دم و بلند ميشم جوري كه باكلاسي از چشمام بزنه بيرون. اونوقت صدا مي زنم: هي گارسون، اين صورتحساب ما چي شد؟ رفتگر پارك با تعجب منو نگاه مي كنه و من در جوابش مي گم: ممنون موسيو...
فكرشو كن بعد كه دارم توي پارك قدم مي زنم دختر سيب هاي ممنوعه از آسمون بياد پايين و در حالي كه همه جارو يه نور آبي گرفته بياد طرف من، لبخندي بزنه و در حالي كه پشت چشم نازك مي كنه بخواد با من حرف بزنه، ولي قبل از اينكه چيزي بگه يكي محكم بخوابونم تو گوشش، طوري كه يهو تمام اون نورهاي آبي از دور و برش محو بشه. بعد تو اون وقتِ شب، ابرها چهره ي تو رو بسازن كه داري ميگي: آفرين. رو سفيدم كردي..!
و من مثل آخر فيلم ها دستمو بكوبم رو ديوار و سرم رو بذارم روي دستم، بعد با لحن گرفته اي كه تركيبي از صداي بهروز وثوق و داستين هافمنه بگم:
آه........ كاش نمي رفتي.


بعداً معلم ضربدر زد گوشه ي ليست...
اعلام شد: هركس بگيرد نمره ي بيست
از برف شبهاي زمستاني بپرسد
موضوع درس سالهاي بعدمان چيست؟
آقا معلم خيره شد در چشمهايم
پرسيد: پشت چشمهاي خلوتت كيست؟
گفتم: اجازه! ما نمي دانيم آقا
شايد خياباني است با يك تابلو ، ايست!
آقا معلم در خيابان راه مي رفت
حالا كسي در چشمهاي خلوتم نيست
خب بچه ها! دفترچه هاتان را ببنديد
ديگر براي اين زمستان برف كافيست
حامد حسين خاني