پایان
333 روز گذشت
از شبي كه خواب با چشمهايم قهر كرده بود. از شبي كه بي هوا پاي كامپيوتر نشستم و انگشت بر صفحه كليد فشردم.
آن روز اصلا نميدانستم كه قرار است امشب يك كوچه متولد شود، اما شد.
آن روز اصلا نمي دانستم كه قرار است با انسانهايي آشنا شوم كه با وجود اينكه هرگز نديدمشان، دوستشان داشته باشم.
آن روز اصلا نمي دانستم كه نام زاغه نشين بايد جزو كوچكي از وجودم شود، نامي كه هرگز برايم دلنشين نبود.
آن روز اصلا نمي دانستم قرار است جاي امن دلتنگي هايم يك كوچه شود.... كوچه هاي خاطره...
ولي حالا كه فهميده ام كوچه ها هم ميميرند، خوب مي دانم كه يك روز نوبت كوچه ي ما نيز فرا خواهد رسيد، پس چه بهتر كه آن روز همين امروز باشد،
روزي كه دلتنگي هايم يتيم مي شوند.

حالا كه دارم تمام مي شوم مي خواهم جور ديگر ضجه بزنم...
ته مانده هايم را اینجا بخوانيد.
‹‹ خدا نگهدار››
